سایاسایا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

سایا , عسل مامان و بابا

خوش اومدی دخترم

سایا 3 فوریه یکشنبه ساعت 7:58 بعد از ظهر به وقت آریزونا (16 بهمن سال 91 ساعت 6:28 صبح به وقت ایران) به  دنیا اومدی و دنیای ما را از قبل زیباتر کردی  وزنت 3 کیلو گرم بود با قد 50 سانتی متری و دور سر 31 سانتی متر به دنیا خوش اومدی دخترم مامانی بعد از دردهاش سزارین شد  دکتر برادران شما را به دنیا آورد  مامانی با اومدنت دنیای من و بابا و ساینا کاملتر از قبل شد دوست دارم پرنده کوچولو ...
6 اسفند 1391

هفته سی و ششم

عزیز مامان داریم میریم بیمارستان  دردها به شدت اومده سراغ مامان و نفس مامان را گرفته داری میایی  دوست دارم پیشی‌ نازم چیزی نمونده تا با همهٔ وجود بغلت کنم   ...
6 اسفند 1391

یه حس عجیب

امروز یه حس خاصی‌ دارم مامان عمه سامی رفته کالیفرنیا واسه 4 روز و امروز همش فکر میکنی‌ یه چیزی می‌شه خدا کنه اشتباه کنم  مامنی‌ بچسب به دلم تازه امروز ۳۶ هفته شدیم  دیروز که سونوگرافی بودیم دکتر میگفت همه چی‌ خوبه وزنتون ۶ پوند و ۱۰ انس بود و همش هم ورجه ورجه میکردی  عاشقتم گل مامان فقط ۳ هفته دیگه مونده  مواظب خودت و خودم باش  ...
6 اسفند 1391

وسایل دخترم

مامانی به عالمه دیگه باید وسیله تهبه کنیم قبل اینکه بیایی بغلمون دوست دارم زندگی مامان   ...
6 اسفند 1391

مهمونی به مناسبت ورود شما

گل گلی‌ مامان خاله‌ها تصمیم داشتن ۳ هفته پیش طی یه سورپرایز حسابی‌ واسه شما مهمونی بگیرن که مامانی‌ مجبور شد بره بیمارستان و همه برنامها بهم ریخت و نشد  جونم واست بگه امروز مهمونی برگزار شد اونم خونه خودمون  همه جا بادکنک بود و تزئین و یه عالم خوراکی خوشمزه با موزیک و رقص و یه کیک با مجسمه شما روش  یه عالم هم کادوهای رنگارنگ که همش مال شما بود و چند تایی‌ هم واسه ساینا  خیلی‌ خوش گذشت خوب خوب بچسب به شیکم مامنی‌  دوست دارم آلوچه ...
6 اسفند 1391

دخترم سایا

سلام به روی ماه دختر گل گلی مامان خانم خانما خوب هستین شما البته می دونم که خوب خوب  هستی چون که امروز پیش دکتر بودم و شکل ماهت را دیدم  هر دفعه که می بینیمت با بابا فقط ذوق می کنیم بابت این همه تاخیر در شروع خاطرات وبلاگت منو ببخش  الان شما 35 هفته می شه که اومدی و مهمون دل مامان شدی جونم واست بگه روزی که من و بابایی و ساینا فهمیدیم که شما اومدی برابر بود با سفر ما بعد از 6 سال به ایران قبلش رفتیم دکتر و از سلامت شما مطمئن شدیم و بعد رفتیم ایران 2 ماه ایران بودیم و شما مهمون دل مامان بودی (البته شما صاحب خونه هستینا) وقتی هم که اومدیم آّبجی خانم شیطون نمی ذاشت مامان کله اش را بخارونه .... ...
10 بهمن 1391